جیرفت سی تی/ هلیل خاموش

اینکه دیروز کجا بوده ایم و امروز کجا هستیم مهم نیست , اما اینکه فردا کجامی رویم مهم تراست, با امید به لایتناهی برای تماشای گلهایی که فردا می رویند برخیزیم.



نویسنده : reza gilany ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۸ تیر ۱۳۸۸

حسین کرد شبستری : یا علی درمانده ام دستم بگیر با کسان و بی کسان آمیخته ام بازم بگیر

هموراه مورد آزمایش لایتناهی هستیم ، بیخود مغرور نشویم ، روایت دیگری است که مردی سالها در کوهستانها  همی عبادت خدا می کرد طوریکه مقام هایی نیز کسب کرده بود تا جایی که در سبدی آب همی بردی در خانه همی گذاشتی ، روزی به سرش زد تا برای دیدار برداردش به شهر برود، باسبدی مملو از آب چشمه کوهستان که عطر پودینه آن هر رهگذاری مجذوب خود می کرد پس از سالها دوری سراغ دکان برادر را گرفت و عاقبت به مغازه پارچه فروشی رسید، پس از احوالپرسی و چاق سلامتی سبد آب چشمه معطر از پونه های وحشی را تقدیم برادرش کرد و گفت این هم نتیجه سالیان عبادت ما، برادرش گفت، قصد عیبجویی و ملامت تو را ندارم اما باید در میدان بود میدان داری کرد ، این بگفت و دکان را به برادرش سپرد و بگفتا که برای سفارش دادن غذا و بردن خبر آمدنت به خانه می روم و زود باز خواهم گشت.

   برادرش را برای فروش پارچه ها آزاد گذاشت و تک دکان کرد.

برادر از راه رسیده نگاهی به سبد پراز آبش کرد و وضویی از نهر مقابل دکان ساخت بر صندلی چوبین نشست.

ساعتی نگذشته بود که زیبا رویی به مغازه مراجعه و با ناز و قرشمه ای خاص قیمت پارچه ها را جویا شد. دستان پر از جواهرش را به طرف طاقه های پارچه بالا می برد و آستین تا زیر آرنجش به پایین می افتاد. عطری زده بود که با بازکردن چادرش هوش از سر آدمی می برد. ابروان زیبایش همچون دو کمان بر بالای چشمان سیاه و غزال گونش زیبایی خاصی به گونه های برآمده و سرخ گونش می دادند. زن سووال کرد و مرد همی پاسخ داد. تا جایی که آب دردهان مرد پارسا خشک شد . با زبان بی زبانی ، چرب زبانی ، بی گمانی  با نگاهی خودنمایی براو زیباری بنگیریست ، یک سووال و یک جواب ، تا اینکه لختی گذشت ، تا بجایی که به نزدیکش رسید ، تا بجایی که نفسهایش به گوش زن رسید. آن ماه رو، رو به مرد پارسا کرد و بگفتا می توانم لحظه ای در دکان بمانم تا بیاید همرهم ، مرد بگفتا همسرت نیز چون خودت است.

حرف در حرف آمد و مرد با نگاهی دیگر از در بر بیامد طوریکه این بار صدای قلبش و رگهای ورم کرده اش از دور نمایان بود. زن قرشمه ای آمد و از او تعریفی کرد، بگفتا کاش خواستگاری چون تو داشتم و در ادامه از جمالات آن مرد بگفتا ، گویی که یک نه صد دل عاشق یکدیگرند .

عاقبت آن مرد  پارسا باورش آمد که هر آنچه آن زن می گوید از قلبش بر می آید و با خودش گفت در پستوی دکان روی آن نمد پارچه ای زرباف پهن می کنیم تا بگوییم بیشتر از کمالات دگر . این بگفتا و بدید زن زودتر از او پارچه این ابریشمی بگشاد چند طاقه نیز از برای تکیه گاهی نرم ساخت، مرد همی آمد نشیند در کنار خوب روی ، زن بگفتا اول آن آب آور تا بنوشیم  مرد سبد را بیاورد و گذاشت در کنار بستری که ساخته بود از پارچه ها. هریک سخنی گفتند هریک از دری وارد شدند تا زمانیکه مرد قصد داشت تا از نگاه آسمان پوشاندش . بوالعجب یکباره آبها از سبد جاری شدند هر چه آب بود در بستر آنها ریختند و مرد را لرزی گرفت و زبانش در کام گیر کرد.

 دراین هنگام برادرش از راه رسید و وقتی داستان را از آن زن شنید صحت و سقم آن را از برادر نیز جویان شد و برادر نتوانست پاسخی یابد.

   دکان دار گفت: وقتی پس از سالها با سبدی پر ا ز آب به نزدم آمدی گفتم اینکه در حجره و یا کوهستان بمانی و بدن اینکه کسی را ببینی و با کسی هم حرف و همراه بشوی و فقط چشمت به غروب و طلوع و پس از نیمه شب باش و تنها در کنارت سنگ جلویت کتاب و بالای سرت آسمان آبی خدا این نمی تواند ادامه داشته باشد . پس بر این شدم تا تو را بیازمایم اینکه می بینی زن برادرت یعینی همسر من است که از او خواهش کردم تا تو رابیازماید و دیدی که چگونه آبهایت از سبد ریخت و تلاش بیست و چند ساله ات به یکباره بر باد رفت.

پس بگفتا گر مرد رهی بهتر از در دکان بمانی با عمل به معانی کتاب ( قرآن) خود را به خدا برسانی ور نه این نشد راه پارسایی . ما را ببین که هر روز با دهها زیباروی ، زیباتر از همسرم هم صحبت می شودم از برای فروش چند متری پارچه و تنها با ذکری گفتن از شر شیطان رانده شده به خدا پناه می بردم و اگر هنگام وارد شدن به دکان طاقچه را دیده بودی ، می دیدی که من نیز شیشه های پراز گلاب و سکنجبین را  وارونه گذاشته ام  بی آنکه قطره آبی از آنها بریزد. پس برادر بهتر است در میان میدان ، میدان داری کنی این بگفتا و قرائت کرد آیه ای از قرآن مجید .

آیت الکرسی و زلزال ، توحید و حمد یک به یک آیات قرآن را بخواند




واژه کلیدی :آیة الکرسی و واژه کلیدی :پارسا و واژه کلیدی :قرشمه