جیرفت سی تی/ هلیل خاموش

اینکه دیروز کجا بوده ایم و امروز کجا هستیم مهم نیست , اما اینکه فردا کجامی رویم مهم تراست, با امید به لایتناهی برای تماشای گلهایی که فردا می رویند برخیزیم.



نویسنده : reza gilany ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٢

در ادامه قصه مشکل گشا، آمده است که با هدف رفع بلا و فرستادن یکصد صلوات به سلامتی همه خوانندگان این قصه کم غصه مملو از نخود و کشمش و مستمعین هر چند کم آن همه آنان تصمیم گرفتند که برای کمک به عبدالله خارکن خود نیز به بیابان بروند و او را در خصوص گذاشتن پاره سنگهایش در توبره یاری کنند و اما بخوانیم که یک خبر جدید آمد:

یکی از بزرگان قوم  گفته است:  مردم براساس فرامین صادره  آماده همکاری با  عبدالله هستند تا مشکلات مردم رفع شود.

  گزارش وبلاگ جیرفت سی تی از دشت پر از خار و خاشاک و خس و خسها حاکی است، این کدخدا منش متولد سنه قوس  7شهری های 92گل خورده از سرخابی های خواب آولود در گفت و گو با خبرچینی که خانه اش را به تازگی  به  دیناری فروخته اند امر کرده است : که اگر عبدالله های خارکن  بخواهند توفیقی در پاره سنگها بیابند  باید با تاسی از قصه های کم غصه این قوم ساکن اطراف بیابان پر از خار و با روحیه کمتر سیم پیچی شده به میدان بیایند.

  این بزرگ شده قوم لاتها لطف کرده و لبی تکان داده و مردم اینگونه برداشت کرده اند که ممکن است گفته باشد: همه باید با بهره گیری از معلمین سابق ده برای برق و آب و گاز و نفت ود آزاد و نور رسانی به این کوره دهی که راههای آن را آب برده و قسمتی از آن را سیل بند مشتی باقر شکسته و بخشی از درختها  و چشمه های آن را آهنگر همه فن حریف به باد ندانم کاری داده بتوانیم چرخ از حرکت ایستاده آن را باردیگر به گردش از نوع میراث گذشتگان درآوریم و با جابجایی صنایع داشت مشتی های آن که از این ده به دهی دیگر رفته بود تلاش و کوشش در راه توسعه و آبادانی سازمان عمران و توسعه روستاها یی تشکیل دهیم تا از کیش به کیش مات  ما بیایند و سری هم به زیارت اهل قبور ما بزنند و الفاتحه را به والعصر بازیکنان راه آهن شوسه شده تبدیل نشده با قیر خالص مخلوط شده با شیرگاو ننه سرما و کبری خانم وصله پینه کنند.

 ابن رشد فرامرزی ده وسطی مهربانکی کلام کرده است ، فوج های فرج زادگان همانطوریکه کدخداهای قبلی را درراه  خدمت به همه بلادها همکاری کردند، الان نیز آماده همکاری با قوم کلید بدست عبدالله خارکن خارشترآبادی هستند تا بلکه با فرستادن عرق های شتری به بلاد فخیمه دیگر دینار دلار شده ای را در جیب تازه دامادان این روستا بگذارند تا بلکه مهر ما از مه روستاهای باغ بالا بیرون بیایید و خورشید بر بیابان آنان بتابد تا بلکه پاره سنگی طلاشده را یعنی طلا در مس  و نقره دریابند و به شهر بازگردند.

 اما بخوانیم و بدانیم:

تفاوت است بین ب  و ج ، چه از نظر لغوی و چه از نظر عملی، .

 وقتی که کلمه ج را می شنوم  به یکباره 20ساله می شوم و به  دور از جارو جنجال و هیاهوی مرسوم این زمانه روانه روستای جهادآباد در کنار روستای رضاآباد می شوم..

مثال: همین آقای معاون( اسحاق یعقوبی) در قریه شن آباد که بعدها یعنی در 21سالگی من به جهادآباد تغییر نام داد همراه با دیگر تلاشگران آن روزها کامیون های مملو از سیمان و دیگر مصالح مصلحت نیافته را تخلیه و ظهر نیز به دور از امام جماعت های فرمایشی  حقوق بستان امروزی در نماز جماعت به امامت یکی از جهادگران عضو شورای همکاری سازندگی شرکت و با خوردن لقمه ای نان، بدون ساعت کار مشخصی به جهاد خود که همان سازندگی قریه ها بود ادامه می داد.

   شاهد هستیم که خیلی چیزها به نام است و مثلا صندوق درخت ب ه ، سهام فلان که مناتهایش به اندازه برگهای درختان چنار کافه رضا تختی است و شماره وانت های تولید شده آن از شمار الفبای چینی ضربدر یورو هزار ضربدر دلار دینار وضع کویت است می گذرد.

 و دهها نوع کار از نوع خانگی اش که برگهای و شاخه های آن سر از شرکت ها تعاونی بیابانک  سر در می آورد.

راستی شنیده ام که در کارکاه دکتر سردابی کمین آبادی سلیقه ای نیز کلاسی به نام توبره شناسی دایر شده و تعاونی محله ای که هر وقت پول نان ندارند بخشنامه ای صادر و گواهی صادر می کنند که باید همه از نانوایی ما این نوع مشخص از نان را خریداری و در غیر این صورت ممکن است در امتحان های ورودی استخدام ولایت شیندند ثبت نام شوند و این سالها بدوند نا بلکه نام آنان از میان ورق پاره های نامه  هفتگی بی نوایی در بیایید که خود او نیز از یکسالگی که هم اکنون چهار ساله است  به دنبال دیناری است که به او قولش را بابت چاپ سنگی این .. داده بودند.

  بگذاریم و بگذریم، عبدالله پاره سنگها را از توبره بیرون آورد و روانه شهر شد شهری که تابلوی خزانه مهرجان آباد از دروازه هایش آویزان شده بود و در پایین آن با خطی ناخوش نامی به چشم می خورد که تنها سیج  نشان آن مانده بود. بی نوای ، نی شکسته از گنده گردد او زدم، پاره سنگهای عبدالله را که به کاغذی تبدیل شده بود و روی آن گزارشی ازتفت دیده قوزستی و غریب آباد خودنمایی می کرد نشانی خانه امام بیمار را گرفت و رفت: پس از کلی التماس و پاچه خوری شنید: تنها آنها را به سه هزار دینار سعودی ریال شده خریدارند و تازه او را به همان خزانه ای که نام مبارک آن از دروازه آویزان بود معرفی می کنند. هرچه گفت: سیجی هادی  بیابانکی و شمعی به دودی و تاولی و ... صدای گرفته  گوربه گونش  به جای  حتی به طایفه زبان سرایان نیز نرسید می گفتند که کسی زبان او را ندانست تنها به این دلیل که تاکنون ارمحله  نقره داغ عبورنکرده بود تا چه برسد به طلا داغ که کدخدای آن دختر فراش باشی شده بود.

  اینها را گفتم تا محرمان بدانند و نامحرمان بخانند. خلاصه خودش را به سه ریال دینار سی شاهی فروخت و برگه ای بر گردنش آویختند و بع بع کنان به آنجا رفت و امروز دو "سیمرغ" از آن روزگاران گذشته و عبدالله همچنان در انتظار نظری از سوی وزغ هایی مانده  که به نام هزاران هزار  بیچاره بیابان گرد روی تخم مرغ لغزیده ته دره افتاده  چه دینارها و روپیه هایی را که به دلارستان لارستان تبدیل و کنج مغان منزل کرده اند.

جهاد چیست و کجاست؟ جهاد یعنی عده ای از مردم تلاش گر که برای بهبود وضعیت زندگی عده ای از هم مسلکان ، هم دینان و هم رزمان خود تلاش می کنند تا لغمه نانی بدست آورند و به غفلت نام آن را بر دروازه شهر بی خود و بی جهت آویزان نکنند.

  هر چند خانه آنان در طرح تعریض قرار گرفت واعضای آن پس از با نشانی آویخته بر شاخه گندمی سن زده  سر از داخل  شیشه ای درآوردند که روزگاری دیدن آن آرزوی دست نیافتنی شده بود و بیچاره کوره پزان و جوی پشته ای ها خشت بر روی هم ساختن ها به  بلایایی گذشته سرگرم شدند که از زمین و هوا و بحر آبی نیزارستانی بر سرآنان فرود آمده بود.

  یادم است که زیدی می گفت بیایید چند نفری باهم بشوید و خانه ای تاسیس کنید به نام گونی خالی تا بلکه تخلیه و بارگیری  پادرختی های سفید و سیاه را با درصدی به شما بدهندیم و شما هم با درصدی آنرا به اصلیتش و آن نیز با خوردن 100 کامیون  به شرخری دیگر و آن نیز به درختان زبان بسته بسپارد تا باغدار بی نوا پرتقال چارکی 200 تومان تولید کند و مجبور شود تا چها سی سنگ آن را در بازارساخت اولی به 10 ، ده تومان بفروشد.

  خلاصه بگذریم اینکه پاره سنگهای ما همان قصه مشکل گشای دهه اول نو نهالی و نوجوانی ام است ، بله همینطور است و من نخود و کشمش ها را بی آنکه نام سیج و هاد را بدانم برمی داشم و فردای آن روز که همه مدرسه ها و حتی اداره ها تعطیل بودند و پدرم نیز مجبور نبود کار کند در زمین خالی محله مان بین همه هم کیشانم که اطراف کیش جمع شده بودند عادلانه با توجه به سن و سال و میزان دوندگی در بازی فوتبال تیم محله تقسیم می کردم و همه رازی بودند و چه مزه ای می داد ، این را همه بچه محل ها می گفتند.

یادم است که معلم ورزش همیشه محاسن یک بازی خوب را برای ما بیان می کرد و می گفت: نتیجه آن زدن گل بیشتر به حریف است. و بچه ها نیز زبان او را به خوبی می دانستند. راستی معنی اقتصاد را هنوز هم که هنوز است حتی از زبان دکارت نفهمیدم و این از نفهمی ام نیست بلکه از فهمیدنم است که محاسن آن را به خوبی نمی دانستم که دکارت چه می گوید و آن دیگری چه گفته است. کدام مکتبخانه درست و کدام درست تر است. اینها را باید از همان معلم ورزشی بپرسم که می گفت بی توپ هم می شود فوت حال کرد. بر قبرش نور ببارد که از بس خورد مرد.

اما ، امروز: باید از هزاران لغت نامه  و دکشلری استفاده کرد آن هم برای پی بردن به معنای یک کلمه واژه مانند.

مردم  خلقی را خلق می کنند چه برسد عبور گونی برنجی از حلقوم شان. این بر دکانداران است که  گونی برنج و عدس و لپه و ماش برنج ساب و بپز باشی را به بیابان بیاورند  تا اقوام عبدالله خارکن بیابانگرد بتوانند به دور ازدغدغه و ناراحتی روحکی و روانکی به گذر آب از کانال زندگیشان نگاه کنند.

اینکه بعضی ماهی قرمز بگیرند یا تن حلبی لاغر و یا عده ای مرگ ماهی بریزند تا کوسه ای در دام و نهنگی در تور ساخته شده کارگاه همسایه شاهرود آبادی ابرقو پشت کوهی بیندازند به خودشان مربوط می شود حتی اگر قرار باشد مقاومتی کنند بهتر است کمک کنند تا این آب صاف تر از بلور و زمزم در کانال تمیز شده از لجن های چند ساله چند ساله بازار آهنگری تمیز بماند طوریکه همه با کف دستی از آن نوش جان کنند و همه را وادار کنند که از آن بنوشند که نه به اجبار بلکه باعشق به همه تمیزی ها و بلورهای آب روستای صلح آباد، استخری بسازند و به بچه هایش باد بدهند که در آّ زلال آبتنی کنند و به دخترانشان بگویند آب را گل نکنند بلکه دامان خود را مملو از گلهای اقاقی کرده و به آب بزنند. به کودکانمان از این آب زلال کوثری بنوشانیم تا حوس های آنان به هوس های زودگذر از محله گذر آّاد آلوده نگردد.

 از این آب که از چهارده گذر گذشته و به اینجا رسیده به درختان مزارع و نخلستانهایمان بدهیم تا میوه  محصولشان را همه دنیا خواستگاری کند و ما نیز با ناز و کرشمه شب خواستگاری را برای آنان چراغانی کنیم تا همه ما را در کنار یکدیگر ببینند   و بدانند ما در جشن خاستگاری و عروسی دختران قریه مان همه یکصدا آواز می خوانیم و در انتظار شنیدن صدای کودک از مادر متولد شده عروس شده امروز خواهیم نشست .

خلاصه از اینکه می شنویم همه باهم شده اند تا بدون سهم باج خواهی عبدالله بیابانگرد را تا رسیدن به شهری آباد و تمیز خالی از هر گونه نامردمی همراهی کنند.

 خیلی شاد و شادمان می شویم و چشم هایمان را باز نگه می داریم تا شاهد لحظه لحظه های این لحظه رویایی باشیم. فرصد اندک و ووو/و

 




واژه کلیدی :قصه مشکل گشا و واژه کلیدی :عبدالله خارکن و واژه کلیدی :ننه سرما و واژه کلیدی :اسحاق یعقوبی