جیرفت سی تی/ هلیل خاموش

اینکه دیروز کجا بوده ایم و امروز کجا هستیم مهم نیست , اما اینکه فردا کجامی رویم مهم تراست, با امید به لایتناهی برای تماشای گلهایی که فردا می رویند برخیزیم.



نویسنده : reza gilany ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۸

در سوگ اسماعیل، دریا دریا گریستم

 

دانشگاه، کارگاه کارگردانی، درس شخصیت شناسی، توی کلاس راه می روم، فضای کلاس پر ازانرژی جوگیر هنرمندانه ای ! جوانان دانشجوی دختر و پسر، پرجنب و جوش و پر شرر! پرشورو لبریز از شیطنت و شر! چنان از شنگی و شعف و شیرینی پر بود که می ترکید از شور و نشاط!... شلیک  خنده! بلند بود.

  در این آمدوشدبه تکرار فصول مکرر! زبان به تحلیل طنز گزنده ی شخصیت طناز و افشار ناگفته های پنهان مانده در پس پسله نقابهای چند لایه نهان نهادینه شده در متن به تمثیل روزگار جگهان ما! و بازهم شلیک خنده!... از مشرق اشراق، ابرهای وجود خنده می بارید، از لبخند!... بی سببی ناگهانی، گوشی تلفن همراهم ، ناخواسته می خواند به اواز!

جانم ، بفرما،... تویی پرویز- کجایی؟... خوبی؟

ـ آن سوی خط، صدای پرویز، مثل همیشه نیست! خسته، فرسوده، بغض آلود.

- چته؟ چی شده پرویز،شالا خیره! – آره اسماعیل... اسماعیل احمدی ، خدا صبرت بده!

وای ، ای وای، جدی! جدی بود خبر.

اسماعیل، اسماعیل ممسنی ، مصیبت ، اسماعیل یک الگوی دیگر از نسل ما، وارث تیغ و غزل ، یک روح ایلیاتی وارث عشق و سرودف

چشمانم را تا مرز بینایی بستم و با دو چشم بسته ام ، نگاهم پلی زد ز باران به ایمان ، مرا اشکهایم به سامان رساندند، اسماعیل ایمان، اسماعیل امید، باز انگار، بی حضورت واژه ی امید رفت.

 وای ای وای داد، ای بیداد، کو سازی تا نوازد مقام بیدادی (1)دگر! باران اشک چشمانم ، شر شر ، توف ، توف ، می غلطد غلطان غلطان ، پر می شود همه جویبارهای لبخند صورتم!

بغض امان نمی دهد، پاسخ سکوتی تلخ ، بی خداحافظی پرت افتادمروی صندلی ! باز خورد آن سویه ی حرکتم بی اراده ، سکوت سکوتی سهمگین است. من مچاله می شوم و پر چین و چروک و می پیچد دور سرم پرچینی از قصه ای کوتاه شده از دیدار اسماعیل قصه ای کوتاه شده از دیدار اسماعیل یاد آمد شبنمی را چید و رفت و یقینم تا ته تاریک تردید رفت. بلند گریه می کنم و شاگردانم ، بدون اینکه بدانند به ادارک حسی ، نیم خیز می شوند.

مبهوت ، پر از سوالات بی جواب چیست؟ این همه اندوه پر پره و کیست این داغ همییشه کبود!؟

چتون شد اس...!

-        آه اسماعیل ، اسماعیل، اسماعیل احمدی ، دانش آموز مدرسه عشایری چهل نفری، مهندس بود از دانشگاه تهران،

-        چه کاره ات بود؟

-        راستی اسماعیل ، چه کاره ام بودی، که این چنین عاشقانه آمدی، باران تو را در خد کشید، در شروع قصه ای پایان تو را در خود کشید.

-         چه بگویم. دوستم بود، نه دوستمان بود. برادرم بود، نه برادرمان بود.

-        یقین ایمانم بود، نه یقیم ایمانمان بود.. برادر بزرگم بود، نه برادر بزرگمان بود.

-        خویشم بود. نه خودمان بود. تو خودم بودی، من ترا در خود و خود را در تو می دیدم. این سرنوشت هه دوستان عشایری ماست،که در مکتب بهمن بیگی ، بدون آنکه مبانی نظری اش را تئوریزه کنیم، هر چند تو، کهزاد و ابوالفتح و فرهادی تلاش هایی کردید ، ولی تار رسیدن، چندی مانده تا هنوز! پس به قول سعدی دولت آیینه باشد ، چو اندرو نگری!

 بنابرین ، من و همه آن دوستانی، که روز بدرقه ات، در کنارت بودیم و آنهایی که نبودند وجهی از وجوه تمثیلی خویش را از دست داده ایم.

اسماعیل ، کوهی بود عاشق، یک سر سبز و زبانی سرخ!

تا اینک یک شب، سرخ مردن را تبسم کرد و رفت، شاگردانم حالا رفته اند و من تنها ، روی صندلی مچاله شده ام و من با سرانگشت خیال می روم تا مرز کودکی ،

اولین روز ورود من به دبیرستان عشایری ، همزمان با رفتن شما به دانشگاه ، من بچه یتیم نازک دل، بی تاب برادران خرد و مادر تنها ! اسماعیل تو با سید هدایت و سایر بچه های بزرگتر به سراغ هم طایفه ای تان می رفتنید سر می زدین و دلداری می دادین من گریه می کردم.

شما ها دلداری می دادین، عجیب این بود که من درشت هیکل هم بودم ، اما از همه بیشتر گریه می کردیم، از همان رو بود که مهر تو،ناصر،مسعود، سید هدایت، سید ستار و ... هیچگاه از ذهنم و روحم بیرون نمی رود.

برایمان بستنی خریدید، ن اولین باری بود که بستنی را می دیدم، اول بدم آمد ولی بعد...

خییس می شدم از اشکم کوچه خاطره های دبیرستان ، سرم را به سنگ خیس بکوبم، یا از حلقه آتش بگذرم، این جا که قدمگاه تو بود!؟ و در قاب عکس های قدیمی هستند کسانی که مثل پرنده ای از دنیا رفته اند! و چنارهایی که بی شک نام تو اسماعیل و آنها یادشان با من و ماست برتنه  یکی از آنها به یادگاری حک شده است، تو و او، حتی کاجها و چناران و گلهای باغچه دبیرستان عشایری یادشان است. می شود تصویرتان را روی هر برگ درختی دید و من با همین نگاه بسته، تا مرز خیال می بینم عشق بی تاب می گشت از پشت شیشه های بی فرجام ، بامن این قناریها می شوند شکرخواه، هم چنان که با حافظ، طوطیان بنگالی، اسماعیل احمدی فرزند حاجی ساکن روستای گاوشاخی ،از طایفه بکش، اسماعیل بود که توی حیاط دبیرستان ،خودش را برای آموزگار بزرگ عشایر که پدر معنوی همه بچه های عشایری است معرفی می کرد.

 یادته، روز بزرگداشت نخبه های عشایر، پس از چندین سال دیدمت، سراغ ؟اقای بهمن بیگی را ازت گرفتم، شعری را که برایش زمانی گفته بودم برایت خواندم، گفتی  یه روز براش بخوان، گفتم می ترسم.!

نوشته بودم من زادگاهم را گم کرده ام اما یاد دارم آموزگاری داشتم که کوهستانی بود، که پیپ می کشید و توتون کلن کاپیتان بلک، همیشه بوی بهشت می داد! تا یادش بمونه که چهار نعل اسب باباش آواز لک لک داشت، بارانی را که برتخته سیاه نوشت قطره قطره بارید، آیای شهبازی و نظامی کنار بهمن بیگی ایستاده بودند.

اسماعیل شعر بلدی بخوانی...- اجازه آ.. اجازه بله.- بخوان

و تو اسماعیل احمدی فرزند حاجی ، ازطایفه بکش قصیده بلند سعدی را خواندی..!

بس بگردید و بگردد روزگار   دل به دنیا درنبندد هوشیار

این که در شهقه ها آورده اند   رستم و روئین تن و اسفندیار

تا بدانند این خاندان ملک    کز بسی خلق ها یادگار

نام نیکو گر بماند ز آدمی  به کز ماند سری زرنگار

او شعری را می خواند که بی شک برازنده حال امروز خودش است، آیا پدر می دانست که چرا نام اورا اسماعیل گذاشته است و یا نام برادرش ابراهیم است؟ در تحلیل شخصیت انسانها، اولین نشانه شکل گیری شخصیت هر انسان نامی است که بر او نهاده اند، در اندیشه های اسطوره ای ، به شخصیت های اساطیری شخصیت اسطوره ای می گویند و اسطوره لاجرم کهن الگویی است که اسماعیل به حق برای هم نسلانش و همه جوانان ممسنی می تواند یک الگو باشد که هست، یکی از شگفت انگیزترین فلاسفه ، عصر قهرمانان فلسفه، بی شک سورن کی یز کیگارد دانمارکی است، او سخصیت انسانی را این گونه تعریف می کند و برای هر کدام یک پرتوتیپ(تیپ الگو) مثال می زند.

اولین شخصیت در اندیشه کیگارد ، شخصیت استحسانی است که تیپ الگویش را از دون پوان شخصیتی که نمایشنامه نویس معروف مولیر خلق کرده است. دون ژوان شخصیتی استحسانی است.

 دومین دسته از این شخص ها را که مطرح می کند، شخص های اخلاقی اند که تیپ الگوی شخصیت های اخلاقی لیرشاه است که این هم سخصیتی است که ویلیام شکسپیر،

شاعر و نمایشنامه نویس انگلیسی خلق کرده است.

اما سومین دسته ای را که کیگارد معرفی می کند و خود نیز به این تیپ شخصیت ها علاقه نشان می دهد شخصیت های  ایمانی است، مثل ابراهیم خلیل الله ، ابراهیم درعشق به خدایش فرزندی را به قربانگاه می برد و آنگاه حکمت خداوند جایگزین می کند و قربانی زنده می ماند.

  اسماعیل را جهت قربانی آماده می کند و هم چنان که در هستی شناسی معرفت شنیداری که همان حکمت شرقی است عقیده بر این است که آدمها در هم نامان خودشان تناسخ می کنند و یا حلول می کنند. تناسخ یعنی جایگزینی رح هم نام در هم نام البته این اندیشه مربوط به تمدن شرق دور و مصر باستان است. اما در اندیشه عرفان ایرانی و شیعی آدمها د رهم نامان خودشان حلول می کنند و استحاله می شوند

 خداوند برای زنده ماندن اسماعیل ، خودش ایمانی حاله کرده بود که اسماعیل بتواند چند صباحی با همکاری تنی چند از دوستانش انتشاراتی بزند و حق گذار و سیاست گذار مردی باشد که اورامرشد خود می دانست، مرشد بی ادعایی که طریق سلوکش خدمت به انسان و انسانیت بود و هدیه اش دانایی است اما در مرگ اسماعیل در نهایت ایجازو اختصار که ایجاز آن غیر مخل و اختصار آن غیر مضر است نوشت:

نه زبانی دارم که بگویم، نه قلمی دارم که بنویسم.

درد را نمی توان گفت و نوشت.

اسماعیل را ازدست دادم.

احمدی راازدست دادم.

در میان نورچشمان ، عزیزترین نور چشمم را ازدست دادم.

از احدی اینهمه محبت و شفقت ندیده ام...

 امیدم بودخاقانی، دریغا گوی فن من دریغا من شدم آخر، دریغا گوی خاقانی .

به همه عشایر ایران مرگ این ایرانی عزیز را تسلیت می گویم. درد وداغ سکینه سنگین تر از من است.

( محمد بهمن بیگی 88/7/8.

تا اسماعیل بماند ، با سکوت در نهان   چو مرغ حق گوی شب ماهتاب باشد،

ستم سیاه روزان را تا به رمز راز شب  بگوید به جان خروش کلمات را  تا تعبیری دوباره بگوید برگشتن  از کرانه کهر سواران را و تماشگر ، بیله بیله عاشقانه باشد که با ترانه ، به خانه برگشتند.

(1) نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر

  قلمم را بر روی کاغذ خطی خطی نمی کنم و تنها به همین نوشته بس می کنم و شما خوانندگان را به میان این جملات دعوتی دوباره می کنم.

آیا ما نیز به جایی رسیده ایم که پس از مرگمان دوستی و همکلاسی چنین از ما یاد کند.

یک بار هم شده با خود و خدای خود خلوت کنیم که چه کرده ایم و چه ها باید بکنیم ؟ آیا فرصتی باقی مانده تا اینچنین در دلها جایی برای خود بازکنیم ؟ این سوز دل یک دوست و همکلاسی و هم ولاتی اسماعیل بود که چنین شرر شرر بر روی کاغذ دل او نوشته شده بود .

تقدیم به برادر خوبم بهنام احمدی .

همان که در یک روز از فصل خزان سال 88 بهترین دوست خود را از دست داد. اما خاطرات و دل نوشته های دوستان تسلی خاطر خوبی برای او خواهد بود.

 بندرعباس .رضاگیلانی .




واژه کلیدی :اسماعیل ممسنی و واژه کلیدی :دبیرستان عشایری و واژه کلیدی :گاوشاخی طایفه بکش و واژه کلیدی :بهمن بیگی