جیرفت سی تی/ هلیل خاموش

اینکه دیروز کجا بوده ایم و امروز کجا هستیم مهم نیست , اما اینکه فردا کجامی رویم مهم تراست, با امید به لایتناهی برای تماشای گلهایی که فردا می رویند برخیزیم.



نویسنده : reza gilany ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸۸

 به درخواست یک دوست عزیز این مطلب را فی البداهه  نوشتم . تقدیم می کنم به همه دوستداران بسیجیان.

کمی بیشتر از 14سال از عمرم نگذشته بود که غروب یک روز مانده به پاییز، صدایی که شباهت زیادی به آژیر ماشین های آتش نشانی داشت از رادیو پخش شد.

  " شنوندگان عزیزتوجه فرمایید: صدایی که هم اینک پخش می شود صدای آژیر قرمز و اعلام خطر است و ادامه داد: خاک ایران از سوی عراق مورد حمله و  تجاوز زمینی و هوایی قرار گرفته است.

  بچه های محله دور هم جمع شدیم ، یکی از آنان که سربازی نیز رفته بود گفت: از رادیوهای فارسی زبان شنیده که صدام در یک سخنرانی و توهین به ایران دستور حمله را صادر کرده و سربازان بعثی با عبور از مرز در حال محاصره خرمشهر هستند.

  ادامه داد: صدام که کشورهای عربی از او پشتیبانی می کنند گفته است که می خواهد با فتح تهران در میدان آزادی سخنرانی کند.

   در حالیکه خشم سرتا پای وجودش را فراگرفته بود اینطور ادامه داد: همانطور که جلوی ضد انقلابها را گرفتیم نخواهیم گذاشت که وجبی از خاک ایران را اشغال کنند.

  حرف های جالب و مردانه ای زد که تا قبل از آن تنها در چند فیلم دیده و شنیده بودم.

  از آن به بعد بیشتر روزها همراه او به سپاه می رفتم و آنجا بود که چیزهای بیشتری از جنگ و رزمندگان شنیدم.

علاقه زیادم به اسلحه و تمرینات نظامی موجب شده بود تا به راحتی انواع اسلحه ام یک و ژس را باز و بست کنم.

  از آنجایی که در رشته ورزشی فوتبال نیز با عضویت دریکی از تیم های شهرمان فعالیت زیادی داشتم موجب شده بود تا در تمرینات نظامی نیز همپای دیگران تاکتیک ها را به خوبی انجام بدهم.

   یکی از معلم هایمان که تازه از کردستان بازگشته بود تعریف می کرد: تعداد زیادی از نیروهای سپاه به جنوب اعزام شده اند و از طرفی افرادی که خدمت سربازی آنان نیز در سال 56به اتمام رسیده مجددا فراخوان شده اند.

   روزها با سرعت یکی بعد از دیگری می گذشت و هر روز بر ذوق و علاقه من و تعدادی دیگر از دوستانم برای رفتن به جبهه بیشتر می شد اما متاسفانه سن کم و قد کوتاه مانع از این کار می شد.

   با صدور فرمان امام مبنی بر تشکیل بسیج مستضعفان  بیشتر وقتم را در آنجا می گذراندم و با تجربه هایی که اندوخته بودم برداران را در زمینه آموزش نظامی به خصوص استفاده از اسلحه در مدارس همراهی می کردم.

  قبلا خبرهای تکان دهنده ای از غرب کشور و درگیری گروهک های ضدانقلاب با نیروهای سپاه شندیده بودم  از جمله اینکه در مراسم عروسی ضمن دار زدن و سربریدن چند نفر از پاسداران ، پوست صورت تعدادی دیگر هم زنده زنده کنده بودند.

   با توجه به سن و سالی که داشتیم باورکردن این حرفها کمی سخت بود اما هنگامی که جسد یکی از معلم هایمان را از کردستان آوردند با چشمان خودم دیدم که گوش، بینی و لبهای او را افراد ضد انقلاب بریده اند.

   با دیدن چنین صحنه هایی تنها در فکر این بودم که هر طور شده خودم را به جبهه ها برسانم. به هرطریق بود با سفارش یکی از برادران پاسدار که مستاجرخانه ما بود برای گذراندن دوره آموزش نظامی تکمیلی به همراه تعداد از دانش آموزان البته (با کپی شناسنامه دست کاری شده) به پادگانی در کرمان اعزام شدیم.

  پس از یک ماه آموزش شهرمان بازگشتم و آنجا نیز زیر نظر یکی از پاسدارهای اعزامی از اصفهان با شرکت در اردوهای کوتاه مدت فرهنگی و نظامی و همچنین رزم های شبانه به پیشرفت های خوبی دست پیدا کردم که موجب شد تا از من بعنوان نگهبان بسیج استفاده کنند.

  برگزاری نمایشگاههای کتاب ، مکبری نماز، عضو شورای انجمن اسلامی مدرسه و ورزشکار نمونه همه و همه اینها موجب شد به هدف اصلی ام که همان اعزام به جبهه بود نزدیک تر بشوم.

تلاشهای چندین و چند ماهه ام برای پیوستن به رزمندگام اسلام بی نتیجه ماند، بعد از عملیات فتح المبین که با رمز یا زهرا (س) در منطقه شوش و کرخه در اول فروردین ماه سال 61 انجام شد شوق حضور در جبهه چنان وجودم را فراگرفته بود که دیگر طاقت دوری از دوستان اعزامی را نداشتم.

  دو هفته ای نگذشته بود که به همراه تعدادی از جبهه رفته های ورزشکار  خود را به اهواز و دبیرستان شهید رجایی آخر خیابان نادری که آن موقع محل استقرار نیروهای تازه وارد به اهواز بود رساندم. یکی از پاسداران که می شناختم و معلوم بود که از دیدنم تعجب کرده زیرلب جواب سلامم را داد و با تکان دادن سرش از کنارم گذشت.

  لحظه ای نگذشته بود که به همراه مستاجر خا نه مان که لباس مقدس پاسداری بر تن داشت برگشت از ترس اینکه نکنه برگشت بخورم  رنگ از رویم پرید و با صدایی لرزان در حالیکه قیافه ای مردانه به خود گرفته بودم سلام کردم. با عصبانیت گفت: وساکت را بردار برویم فلکه ساعت (محل پایانه مسافربری وقت در اهواز) بی اختیار شروع به گریه کردم به پایش افتادم و پوتین های خاک گرفته اش را بوسه باران کردم . خداوند عالم فرشته نجاتی را رساند دستم را گرفت و با چفیه ای که بر گردن انداخته بود اشکهایم را پاک کرد و با ذکر حدیثی از ائمه اطهار رو به مستاجر ما ( که بعدها به فرماندهی یکی از تیپ های لشکر ثارالله منصوب شد) گفت: هرچه باشد بنده خدا و شیعه مرتضی علی(ع) است، قدش کوتاه و کمی لاغر اندام است که باشد پشت جبهه که می تواند در زمینه پرکردن خشاب، تخلیه مجروح، امدادگری و نگهبانی از اردوگاه کمک کند. از ذوق و شوقی که داشتم دستهایش را بوسه باران کردم . همسایه ما نیز قبول کرد و از من خواست که به خط مقدم نروم. با معرفی به تدارکات یکدست لباس بسیجی،چفیه، دو تخته پتو، قمقمه آب و دیگر وسایل مورد نیاز را تحویل و و بدون معطلی سوار بر یک دستگاه لندروربه سمت غرب اهواز حرکت کردیم. مدتی را در تدارکات کارکردم . در مراسم صبحگاه به ویژه بخش رزمی آن شامل عبور از زیر سیم های خاردار، موانع چوبی و پله های با فاصله زیاد و پریدن از روی کانالی به طول بیش از دو مترموجب شد تا نظر بعضی از فرمانده گروهها و گروهانها را جلب کنم. بعداز گذشت چند روزی با عضویت در یکی از گردانها در رزم های شبانه شرکت و در اوج آمادگی قرار گرفتم طوریکه عصرها برای تمرین تیراندازی به همراه تعدادی دیگر از بچه ها به میدان تیر می رفتیم .

  در مورد رزم شبانه بگویم که حداقل بایستی 40 کیلومتر در شب پیاده روی می کردیم و از موانع متعددی همچون گودالهای پراز آب و گل نیز در آن هوای سرد زمستانی اهواز عبور می کردیم.

   از زمزمه های فرماندهان و تدارکات می شد فهمید که حمله ای در پیش است اما به محض ابلاغ خبر قطعیت یافتن حمله بزرگ به رزمندگان  همه دستخوش تلاش و جنب و وشی از سر شیدایی شده بودند. طوریکه نوای خوش و دلکش سرودها، دعاها، زمزمه ها، گریه ها  و وداع ها به ترنم درآمد.

  تا یادم هست بگویم که خواندن نماز شب در بین بچه ها به حدی بود که شبهای اول فکر می کردم نماز شب را بایستی به جماعت خواند تا اینکه متوجه شدم، اینجا همه نماز شب خوان هستند.

   گردان ما را به خط کردند دو نفر از برادران پاسدار افراد کوتاه قد را بیرون می کشیدند، روی پنجه هایم ایستادم به من که رسید با اشاره چشمانش بیرون آمدم،  دایم آیت الکرسی می خواندم، کارش که تمام شد رو به من چند سوال و پرسید درحالیکه اسلحه ام را روی سینه ام گرفته بودم پاسخ دادم طوریکه همه وجودم به التماس افتاده بود. این دفعه با اشاره سرش در جایگاه اولم یعنی دسته اول گروهان دوم از گردان ابوالفضل العباس (ع)  قرار گرفتم.

   همه شماها به خصوص خوانندگان این نشریه از عملیات الی بیت المقدس که دهم اردیبهشت سال 61آغاز شد چیزهای زیادی شنیده اید اما در شب اول عملیات در غرب پادگان حمید در طرح چکمه ای عراق کار با مشکل مواجه شد و تعدادی از رزمندگان به شهادت رسیدند.

  شبهای بعدی با روحیه ای دو چندان به صفوف دشمن بعثی زدیم و با کمک خدا و دعای خیر امام و امت اسلامی ایران پس از 23روز و چهار مرحله عملیات  موفق به آزاد سازی شهر خرمشهراز چنگال متجاوزان بعثی شدیم.

  عملیاتی که همه معادلات جنگ را به نفع جمهوری اسلامی ایران به رهبری حضرت امام خمینی رقم زد.

  قبل از آغاز عملیات یکی از سروده هایم را برای یکی از هم سنگرهایم خواندم و قرار شد بعد از عملیات بیت های بعدی آنرا او کامل کند.

   مرحله سوم عملیات روح پاکش به دیار باقی شتافت و این حقیر نیز در کنار مسجد جامع خرمشهر همان بیت را خواندم و تا امروز موفق به تکمیل آن نشده ام:

یا علی از ذوالفقارت نام نیکی مانده است.

ماهمه زولفیم و زولفت ذوالفقار است یا علی .

  پس از مدتی با تحویل دادن خط مقدم به نیروهای تازه نفس به شهرمان بازگشتیم به زیارت مزار شهدا رفتیم و بدون معطلی همین شعر را برای محمد خواندم و بغض چندین و چند روزه ام را شکستم، بی آنکه متوجه اطرافم باشم از باقی مانده عملیات برای او تعریف کردم .

  " اما باید بگویم کار خیلی بزرگی انجام شد، عظمت این کار را خودمان درک نمی کنیم ، ولی بعدها تاریخ،

عظمت این کار را بیان می کند و وجدانهای پاک ایرانی مسلمان کتابها خواهند نوشت و هنرمندان هر رشته  کارهای به یاد ماندنی خواهند ساخت.

   اما برای ما از همه اینها مهم تر، خبر رسیده وقتی به امام خبر آزادی خرمشهر را داده بودند، ایشان لبخند زده اند، صرف همین لبخند امام، برای ما بزرگ ترین تسلی قلب محسوب می شود.

   ما آنقدر سعادت داشتیم که قلب امام را شاد کنیم، قلب ملت را شاد کنیم، شاد کردن این ملت، برادرها بزرگ ترین اجری است که خدا به ما داد. کمتر آدم هایی پیدا می شوند که اجر اعمال شان را در حیات دنیوی شان از خدا گرفته باشند."*

  هنگامی که در شهربودیم در خصوص فعالیت های فرهنگی از جمله نمایشگاه کتاب، برگزاری دعای کمیل و توسل، سرکشی به خانواده شهدا، جمع آوری کمک برای جبهه ها، جذب نیرو و آموزش نظامی دانش آموزان و نمایش فیلم در روستاهای دورافتاده داشتیم.

   بعدها نیز افتخار حضور در عملیات های  رمضان، والفجر مقدماتی ، والفجر یک، والفجر سه، خیبر، بدر،

 والفجر هشت، کربلای پنج و غدیرهفت را در شمال شلمچه، پاسگاه حسینیه و پاسگاه زید داشتم.

   امروز نیز بعنوان یک بسیجی با بیش از 48ماه سابقه حضور در جبهه مدت 21سال است که در جبهه ای فرهنگی به نام خبرگزاری جمهوری اسلامی مشغول به خدمت گزاری به نظام جمهوری اسلامی هستم که در راس آن ولی فقیه قرار دارد.

   اما بسیج یعنی چه ، پاسخ های متفاوت و جورواجوری داده اند،  مدرسه عشق، میقات پابرهنگان عاشق، اما بسیج یعنی ایمان عاشقانه، سر در راه عشق دادن ، مطیع ولایت بودن .

و اما بخوانیم فرمایشات رهبر معظم انقلاب حضرت ایت الله خامنه ای را که فرمودند:  شما بسیجی ها باید به گونه ای رفتار کنید که احترام و محبت مردم جلب شود.  شما باید نمونه اخلاق و تواضع و مهربانی و رعایت مقررات باشید.

آن کسی بسیجی تر است که مقررات را بیشتر رعایت می کند، به خاطر آنکه این فرد بیشتر از همه برای نظام دل می سوزاند و مقررات، لوازم قطعی اداره درست نظام است.

  بسیجی یعنی علی (ع) که تمام وجودش را وقف اسلام کرده بود.

   و اما حضرت امام خمینی نیز فرموده اند که : خدا می داند که راه و رسم شهادت کورشدنی نیست و این ملتها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود و همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دل سوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.

التماس دعا عبد خدا ، کارمند خبرگزاری جمهوری اسلامی  بندرعباس.

 از خداوند منان می خواهم که من را نیز با همسنگرانم محشوربفرماید.




واژه کلیدی :بسیجی و واژه کلیدی :بیت المقدس