جیرفت سی تی/ هلیل خاموش

اینکه دیروز کجا بوده ایم و امروز کجا هستیم مهم نیست , اما اینکه فردا کجامی رویم مهم تراست, با امید به لایتناهی برای تماشای گلهایی که فردا می رویند برخیزیم.



نویسنده : reza gilany ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ٦ امرداد ۱۳۸۸

گذر مازاری های یزد
 مهراوه سروشیان: در خیابان کاشانی یزد کوچه ای هست که نامش توجه هر تازه واردی را به خود جلب می کند: کوچه مازاری ها.
مازاری ها کارخانه ها و یا در عمل آسیاب هایی هستند که در آن ها چیزی را می سایند. لغت مازاری از واژه ماز به معنی چرخ و نورد می آید. حناسایی ها که در آن رنگ حنا را می ساییده اند خاص ترین نوع این کارخانه های کوچک هستند.
یزدی ها می گویند نوع سنگی که حنا را با آن می سایند از کوه های مهریز در نزدیکی یزد می آید و خاص است. این نکته که با وجود درختچه حنا در بلوچستان و بم، همیشه بهترین حنا را در یزد می ساییده اند، شاید درستی حرف شان را تایید کند.
وارد کوچه  پهن و دلبازی می شوم. در دوسوی آن بناهای یک طبقه با سقف های گنبدی شکل مشبک هست که قدمتشان بین هشتاد تا صد سال است. این بناها عمدتاً شبیه هم اند. با درهای ورودی باریک که آدم را به فضای سیاه و پوشیده ازغبارعطر آگینشان می خوانند.
پنجره ها به سبک بناهای کویری قدیم، شبکه های فلزی در هم پیچیده دارند و تک و توک بناها را بازسازی کرده اند، یا کاهگل سرخی رویشان کشیده اند. (و اخیرا یکی از این بناها کتابخانه فرخی یزدی و دیگری رستوران حنای سبز شده است.)
رایحه خوش دارچین تا وقتی که با هُرم کویر در هم می پیچد دل نشین است. اما پایت را که داخل یکی از مازاری ها می گذاری عطر ادویه آن چنان گیجت می کند که از خود بی خود می شوی و تازه می فهمی چرا آن جوانان خسته سیه چرده، که اکثرشان بلوچ یا افغانی اند، ساعتی یک بار برای استنشاق هوای تازه می روند روی بام های کوتاه یا پله های سنگی کنار در.
استاد محمدکریم پیرنیا  (۱۳۰۱- ۱۳۷۶) پدر معماری سنتی ایران، (استاد دانشکده هنرهای زیبای تهران و مولف کتاب‌هایی نظیر راه و رباط، شیوه‌ های معماری ایران، گنبد در معماری ایران ، سبک شناسی و کتاب تحقیق در معماری گذشته ایران)  در مصاحبه ای در باره معماری کارگاه های صنعتی چنین گفته بود:
«ساختمان های صنعتی مثل کار گاه ها و کارخانه ها بناهایی هستند که با پیشه مردم هر دیار در ارتباطند. این بنا ها از نظر معماری بسیار با ارزشند حتی در مورد بناهایی مثل مازاری ها که کار انجام شده در آن ها، جنبه هنری هم نداشته، شکل بنا بدلیل شناخت و نوع کاری که در آن صورت می گرفته، مهم است.»
مازاری ها سنگ بسیار بزرگی دارند که قطر آن حدود سه متر است. در وسط مازاری ها سکویی به ارتفاع حدود چهل سانت قرار دارد که سنگ مازاری روی آن می چرخد. در مرکز سنگ محوری هست که چوبی در داخل آن قرار می گرفته و آن را به شتر می بسته اند. مازاری ها از دسته بناهای درون گرا هستند و نورشان عموماً از سقف تأمین می شود.
از ویژگی دیگر معماری مازاری ها اتاق هایی در چهار گوشه آن هاست . این انبار های متعدد برای مواد نکوبیده، نیم کوب و الک شده بوده است؛ مثلاً از برگ کامل تا ساییده شده و آماده بسته بندی. حتی اتاقی برای بریدن کرباس و دوختن کیسه که حنا یا ادویه های دیگر را در آن بریزند.
مازاری حاج محمد مسیح باز است.  رایحه ای که ازآن می آید تو را به یاد حمام  مادر بزرگ می اندازد. داخل می شوم و با او در باره حرفه اش گپی می زنم.
http://www.jadidonline.com/story/09092008/frnk/mazaris
90) خلیل عقاب
شوکا صحرایى: در یکی از شب های سرد زمستانی سال گذشته به دعوت کیومرث درم بخش به دیدن سیرک ایران ایتالیا رفتم که مدتی است به تهران آمده. بعد از انقلاب ۵۷ این اولین سیرک بزرگ در ایران است. سیرکی که بیش از ۶۰ هنرمند از کشورهایی مثل ایتالیا، رومانی و پرتغال در آن برنامه اجرا می کنند.  برای ما که سال ها از دیدن چنین برنامه هایی محروم بودیم دیدن این سیرک خالی از لطف نبود.
در بین راه آقای درم بخش از پهلوانی به نام خلیل عقاب که مدیر سیرک است می گفت و البته از کارهای نمایشی و عجیب و غریب او در گذشته. هر چه درم بخش بیشتر می گفت من به دیدن او مشتاق تر می شدم.
به سیرک که رسیدیم به دیدن این پهلوان رفتیم.  پیرمردی با ریش های بلند سفید اما قامتی تنومند واستوار و با وجودی که سال ها از ایران دور بوده همچنان با لهجه غلیظ شیرازی صحبت می کرد. 
همه این نوشته خواندنی را از نشانی زیر بخوانید:
http://www.jadidonline.com/story/12092008/frnk/khalil_oghab

91) زنی از سده های پیشین
 مهراوه سروشیان:
زمان:  حمله  اعراب به ایران
مکان:پیر نارستانه،  سى و یک کیلومترى شرق یزد، ارتفاعات بین یزد و خرانق، پشت کوه دربید، پناهگاه اردشیر شاهزاده  ساسانى.
پیر سبز، شصت و هشت کیلومترى شمال غرب یزد، دامنه  کوه چک چک، پناهگاه حیات بانو دختر یزدگرد سوم.
پیرهریشت، نود کیلومترى غرب یزد، پناهگاه گوهر بانو دختر دیگر یزدگرد سوم.
پارس بانو، صد و دوازده کیلومترى شمال غرب یزد، جان پناه خاتون بانو شهبانوى پارس.
زمان: هزاروچند صد سال بعد.
مکان: تفت، زیدآباد، بن بست مهر، خانه اجدادى بانو
بانو، پیرى از شاه زنان در وطن خود غریب زرتشتى است. سنش را که مى پرسم مى گوید هزار سال!
او ازدواج نکرده زن برادرش را زود از دست داده و براى فرزندان او مروارید، دولت و کیخسرو مادرى کرده.
خانه پدرى اش را دوست دارد. همه خواهران و برادرانش مرده اند. خواهرزاده ها و برادرزاده ها که اغلب به تهران یا کانادا مهاجرت کرده اند، دورادور از خاله یا عمه بانوحمایت مى کنند. بانو از گاز شهرى متنفر است و مى گوید گرماى آفتاب را ندارد.
آفتاب که مى زند با آتش تنور که زیر پوست بادام مخفى اش کرده، رازیانه و کندر وتخم گشنیز دود مى کند تا دم در مى برد و خانه را براى فروهران معطر مى کند. چایش را که خورد تا خورشید پس کوه نرفته در آفتاب مى نشیند.
بانو از تنهایى گله دارد و حسرت روزگارى را مى خورد که در هر اتاق خانه پدرى یک برادر یا خواهر با بچه هاشان زندگى مى کردند و او سنگ صبور همه بود.
چند روز یک باردر کوچه  مهر که حالا تقریبا از سکنه خالى است صداى برخورد عصایى فرتوت با خاک کوچه مى آید و این«نباتى» است که با خس خس سینه براى احوالپرسى از بانو به خانه اش مى آید.
پسر نباتى هم در بمبئى زندگى مى کند و دخترش با نوه ها در کانادا. نباتى از برف امسال گله دارد و مى ترسد درخت انجیرش دیگر حاصل ندهد.
بانو حوصله نباتى را ندارد. نباتى هم انگار حرفى با بانو ندارد. گپى با من مى زند و در خم کوچه مهر گم مى شود.
بانو با چشم نمناک رفتن من را به عقب مى اندازد. چاى و نباتش دیگر ته کشیده و من نمى گذارم تا دوباره به مطبخ برود. منتظر است تا نوروز زودتر از راه برسد. لَتیرى بپزد. نوذر پسر برادر زاده اش از کانادا بیاید در باغ پشت خانه را باز کند و به رویاى باغ که تنها نخلى خشکیده در آن با مرگ دست و پنجه نرم مى کند، چاى و نبات بخورند.
مکان: بین یزد وتفت، روستاى چم، خانه پدرى گوهر
گوهر آفتاب که مى زند دو سطل آب پر مى کند و هر چه لباس دارد روى هم مى پوشد. سطل ها را مى گذارد در آفتاب تا آبشان گرم شود. روى پلکان سنگى دم در مى نشیند و تا آفتاب پشت دخمه خاموش شود اوستا مى خواند.
براى شب سیب زمینى یا شلغمى مى خورد و در پِسکم (صفه) شمعى و کندرى براى رفتگان روشن مى کند. پا ندارد که تا در مهر برود و نیایش کند. پسرى خلبان و پسرى پزشک دارد که مهاجرت کرده اند. دخترش کاناداست.
خانه شوهرش را فروخته اند. اینجا خانه پدرى اوست که پناهش داده. مى گوید چم را دوست دارد و نمى خواهد جایى دیگر برود. روى آبادى خاک مرده پاشیده اند و سرما بیداد مى کند.
جز گوهر و پیرمردى خدامراد نام، در تمام آبادى یک چراغ دیگر روشن است. چراغ خانه شاهدخت و همسر مسلمانش جمال. آنها گاهگاهى سرى به گوهر مى زنند. پسر کوچک شان به آمریکا مهاجرت کرده و آنها دلتنگ و دلواپس خورد و خوراک او با بغض و آه از تنها گربه چم تیماردارى مى کنند و همیشه رو به سر کوچه مهر چشم انتظارند تا مگر از عزیزان سفر کرده کسى بازگردد.
برگرفته از: http://www.jadidonline.com/story




واژه کلیدی :زرتشتیان و واژه کلیدی :گوهر