جیرفت سی تی/ هلیل خاموش

اینکه دیروز کجا بوده ایم و امروز کجا هستیم مهم نیست , اما اینکه فردا کجامی رویم مهم تراست, با امید به لایتناهی برای تماشای گلهایی که فردا می رویند برخیزیم.



نویسنده : reza gilany ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ٦ امرداد ۱۳۸۸

پای خاطرات الهیار دبستانی
از خانه‌شاگردی در تهران تا بازرگان نمونه در آمریکا(١)
الهیار دبستانی
میترا دهموبد: الهیار دبستانی را خیلی‌ها می‌شناسند اما فکر کنم خیلی‌ها به همان اندازه‌ای که من می‌شناختمش، می‌شناسندش، البته پیش از گفت‌و‌گویی که باهم انجام دادیم.
روز ١٣فروردین‌ماه در کوشک ورجاوند کرج، الهیار دبستانی را دیدم. ١٣فروردین‌ماه به همراه اسفندیار اختیاری، نماینده‌ی زرتشتیان و پرویز اهورایی، فرنشین سازمان فروهر، فاز نخست استخر کوشک ورجاوند را افتتاح کردند.
دبستانی چهره‌ای آرام دارد و حافظه‌ای قوی. همیشه او را به عنوان یکی از دهشمندان هازمان زرتشتی می‌شناختم که البته هست. او در ساخت استخر کوشک، باشگاه ورزشی وصال و بسیاری جاهای دیگر کمک کرده است. در همین اندازه می‌شناختمش: این‌که او شریف‌آبادی است و هم‌اکنون ساکن آمریکاست، پولدار است و در میان هازمان زرتشتی آنسوی آب نیز اسم و رسمی به هم زده است تا این‌که بابک سلامتی، سردبیر امرداد، فکر کنم١٧فروردین‌ماه بود که گفت: نمی‌خواهی با دبستانی مصاحبه کنی؟
با شگفتی گفتم با خسرو دبستانی؟
سلامتی گفت: نه، الهیار دبستانی.
مناسبتش را پرسیدم و او گفت به این مناسبت که او بازرگان نمونه‌ی جهانی است و ما هنوز در این باره از او ننوشته‌ایم.
چشم‌هایم گرد شد، بازرگان نمونه‌ی جهانی!
باور کنید که اصلا به سادگی الهیار دبستانی نمی‌خورد که بازرگان نمونه‌ی جهانی باشد ولی هنگامی‌ که در دفتر هفته‌نامه‌ی امرداد و آنسوی میز، روبه‌رویم نشست و به اصرار، از گذشته و از کارهایش و از این که چگونه بازرگان نمونه شده، از کجا آغاز کرده و امروز کجای کار است، برایم گفت، باورم شد که او بازرگان نمونه‌ی جهانی است، بازرگانی که با دست خالی با خانه‌شاگردی آغاز کرده اما امروز آنچنان اسم و رسمی دارد که بازرگانان آمریکایی دوست دارند شریک تجاری او باشند.
از کودکی از همان زمانی که از شریف‌آباد به  تهران آمد از همان زمانی که روزها کار می‌کرده و شب‌ها درس می‌خوانده، برایم گفت. بخش‌هایی از گفته‌هایش را در هفته‌نامه‌ی امرداد در شماره‌ی ٢١٠ و در رویه‌ی جوان، چاپ کردیم اما فضا برای پرداختن به بسیاری از خاطرات آقای دبستانی کم آمد. بر آن شدیم تا خاطراتش را بخش‌بخش در تارنمای امرداد بیاوریم، آن‌چه در زیر آورده‌ایم بخش نخست این خاطرات است:
هنوز خیابان‌بندی‌های تهرانپارس نشده بود،‌ هنوز همه‌ی راه خاکی بود که من در سازمان آبادانی تهرانپارس کار گیر آوردم. یک آقایی به نام افلاتون آنجا چای می‌آورد. فکر کنم ١٣ یا ١۴ ساله بودم که شدم دستیار افلاتون.
بعد از آن کارفرما فهمید که من سواد دارم. گفتند الهیار نقشه بخواند و مشتری‌ها را ببرد سر زمین. شده بودم سرپرست چندتا ساختمان.
چندی بعد در دکه‌ی سینمای استخر تهرانپارس شروع به کار کردم. توی دکه‌ می‌نشستم و به مشتری‌ها سرویس می‌دادم و وقت‌های بیکاری هم، کتاب می‌خواندم.
کتاب دیکشنری دستم بود، ارباب وفادار تفتی، دید که دارم کتاب می‌خوانم، از من پرسید: به درس خواندن علاقه داری.
گفتم:‌ بله.
ارباب گفت: برو توی حموم کار کن.
شده‌بودم شاگرد گرمابه‌ی تهرانپارس. آنجا که بودم کار کمتر بود و من بیشتر می‌توانستم درس بخوانم. تازه فاصله‌ی گرمابه تا تهران کمتر بود و رفت‌و‌آمدم هم ساده‌تر شده‌بود.
۵صبح تا ۵ پسین در گرمابه کار می‌کردم و از ٧شب تا ٩ونیم شب هم می‌رفتم کلاس‌های شبانه. بعد از کلاس دوباره به گرمابه برمی‌گشتم و بالای اتاقی در گرمابه می‌خوابیدم. تا از کلاس برگردم ساعت ١٢شب شده بود.
کلاس ٩را متفرقه خواندم و کلاس ١٠و١١ را یک‌ساله پشت سر گذاشتم.
یکروز همراه ماشاالله، راننده‌ی استخر، رفتیم منوچهری. قرار بود به ماشاالله در خرید کمک کنم. به منوچهری که رسیدیم چشمم افتاد به تابلوی لوازم‌التحریر‌فروشی راستی.
یدک خودکارم تمام شده بود. به ماشاالله گفتم زود برمی‌گردم. صاحب مغازه زرتشتی بود، آقای شهریار ظهرابی.
یدک خودکار را که خریدم، آقای ظهرابی گفت:‌ کسی را نمی‌شناسی، بیاید برایم کار کند. باید از بازار جنس بیاورد و جنس‌ها را ببرد به سفارتخانه‌ها تحویل دهد، روزی ۵تومان هم حقوق می‌دهم.
گفتم:‌ یک نفر را می‌شناسم.
از آن روز شدم شاگرد آقای ظهرابی در لوازم‌التحریر فروشی راستی. صبح زود با دوچرخه می‌رفتم بازار و جنس می‌آوردم و در سفارتخانه‌ها تحویل می‌دادم.
ظهرها دیزی می‌خوردم، ‌دیزی ارزان بود. ارباب و آن‌یکی شاگردش،‌ آقای بهمن پوراسفندیاری ظهرها به خانه‌ی ارباب می‌رفتند و ناهار می‌خوردند. این روند ادامه داشت تا این‌که یک‌ روز از سر همین دیزی خوردن‌ها حالم بد شد.
بهمن از ارباب خواست تا من هم ناهار را در خانه‌ی ارباب بخورم. از آن روز من هم ظهرها به خانه‌ی ارباب می‌رفتم.
اولش شدم شاگرد آقای شهریار ظهرابی و بعدش هم شدم دامادش.
+ نوشته شده توسط امرداد در سه شنبه 1388/04/30



واژه کلیدی :بازرگان نمونه آمریکا و واژه کلیدی :الهیاردبستانی